بعداز مدتها دوری از وبلاگ دوباره برگشتم.تقصیر من نبود.بلوگفا باز نمی شد.حالا که خدارو شکر برگشتم این پستو گذاشتم.شاید یه لبخندی روی لباتون اومد.آخه قبل از شروع یه ترم سخت براتون مفیده(منظورم یه ذره خندیدنه).هرچند ما توی کلاسای دانشگاه بیشتر از ایام تعطیلی و بیکاری می خندیم.به هرحال از این یه هفته باقی مانده نهایت استفاده رو بکنید!!!
مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد. در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و فرياد زد: «يك فنجان قهوه براي من بياوريد.»
صدايي از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني؟»
كارمند تازه وارد گفت: «نه»
صداي آن طرف گفت: «من مدير اجرايي شركت هستم، احمق.»
مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت: «و تو ميداني با كي حرف ميزني، بيچاره.»
مدير اجرايي گفت: «نه»
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۸۸ ساعت 11:13 AM توسط زهرا فتاحی نیا
|
مطلب زیر و دوست ناشناختمون برامون فرستاده چون مناسب حال و هوای این روزها بود تو این پست گذاشتم شما هم بخونید:
یک دانشجوی با استعداد!!معتقد است در 365روز سال،روزی برای درس خواندن وجود ندارد البته برای خود دلایلی هم دارد که با هم میخوانیم: "هر سال 52جمعه دارد .واضح است که جمعه ها برای استراحت هستند،روزهای باقیمانده سال :313روز" "50روز تعطیلات تابستانی داریم که هوا بسیار گرم و درس خواندن طاقت فرساست، روزهای باقیمانده سال:263روز" "8ساعت در روز میخوابیم که در سال میشود 122روز، روزهای باقیمانده سال :141روز" "1ساعت در روز برای ورزش و بازی که البته برای سلامتی مفید است یعنی 15روز در سال ،روزهای باقیمانده سال:126روز" "2ساعت در روز برای غذا خوردن و ریزه خواری ! یعنی 30روز در سال ،روزهای باقیمانده سال: 96روز" "1 ساعت در روز برای صحبت کردن چون انسان موجودی اجتماعی است ،یعنی 15روز در سال ،روزهای باقیمانده سال :81روز" "در سال حداقل 35روز امتحان برگزار میشود ،روزهای باقیمانده سال :46 روز" "40روز تعطیلات رسمی و زمستانی داریم ،روزهای باقیمانده سال :6روز" "حداقل سه روز برای احتمال ابتلا به بیماری، روزهای باقیمانده سال:3روز" "حداقل 2روز برای دیدن فیلم و گردش و تفریحات دیگر ،روزهای باقیمانده سال:1روز" آن یک روز هم روز تولد شماست چطور میتوانید آن روز درس بخوانید........
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 1:35 AM توسط مستوره یوسفی
|
پشتش سنگین بود و جادههای دنیا طولانی. میدانست که
همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته میخزید، دشوار و
کند؛ و دورها همیشه دور بود. دوست من تقدیرش را دوست نداشت و آن را چون اجباری بر دوش میکشید. پرندهای در آسمان پر زد، سبک؛ دوست کوچولوی من رو به خدا کرد و گفت:
«این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمیکردی. من هیچگاه نمیرسم، هیچگاه»
خدا کوچولو را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کرهای کوچک بود. و گفت:
«نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچکس نمیرسد. رسیدن در کار نیست.
فقط رفتن است. حتی اگر اندکی. و هربار که میروی، رسیدهای.و باور کن آن
چه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پارهای از هستی را بر دوش
میکشی؛ پارهای از مرا.»
خدا کوچولوی سنگی را بر زمین گذاشت.
دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: « رفتن، حتی اگر اندکی؛» و پارهای از «او» را با عشق بر دوش کشید.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 12:6 AM توسط مهسا برون
|
نمیدونم تا حالا واستون اتفاق افتاده یک چیزی رو صدبار نگاه کنید اما
هیچوقت نبینیدش؟!!
چندروزه تازه دارم چیزی رو میبینم که این همه سال هروقت پشت
پنجره ی اتاق می ایستادم نگاهش میکردم ولی هیچوقت ندیدمش!
اصلا از اولش شروع میکنم:
یک زمین به شکل مثلث قائم الزاویه رو گوشه ی ورودی پارکینگ یه
اپارتمان تصور کنید که ارتفاعش حدودا 4.5 و
قاعدش 2.5 متر طول داره.خوب باتوجه به
فرمول مساحت مثلث که فکر کنم کلاس سوم ،چهارم دبستان خونده باشیم ، مساحت این زمین 5.6 مترمربع میشه.به نظرتون با این زمین 5.6 مترمربعی که به شکل مثلث قائم الزاویه س
چکار میشه کرد؟
به خاطر شکل خاصش حتی نمیشه هر ماشینیو به راحتی توش پارک
کرد.حالا تصور کنید (ببخشید که خیلی باید تصور کنید!)این زمین دیوارو سقف داشته
باشه . الان میشه به عنوان یه انباری که بازم خیلی از وسائل توش جا نمیشه ازش
استفاده کرد .ولی ……
این زمین نه گوشه ی بی مصرف یه پارکینگه و نه حتی انباری!!
اینجا یه خونه ست !!سرپناه یک خانواده سه نفری.خونه ای که
پدر25-26 سالش که سرایدار این اپارتمانه با همسر و پسر بچه ی حدودا 2سالشون زندگی
می کنه.سقف ودیوارهای اینجا مثل خونه ی ماها ازگچ واجر نیست.جنسشون از ایرانیته.با
یک پنجره کوچک مستطیلی که شب ها بانوری
که روشنش میکنه به ادم میگه توی این مثلث
زندگی جریان داره.وشایداین خونه از اتاق خواب شخصی خیلی از ماها کوچکتر باشه.
نمیدونم اعضای این خونواده چقدر احساس خوشبختی می کنن!نمیدونم
ادم میتونه به خاطر داشتن یک خونه ی مثلثی احساس بدبختی بکنه؟! راستش اول با خودم
گفتم چه ادمای بدبختی هستن که مجبورن همچین جایی زندگی کنن،اما بعد به این نتیجه رسیدم که خیلی
ها ارزوی داشتنهمین اتاقک محقر مثلثی رو
دارن.نمی خوام راجع به خوشبختی این خونواده نتیجه گیری کنم !
اما فهمیدم خوشبختی اون نیستکهدیگران از زندگی ما یا ما از
زندگی دیگرانمی
بینیمخوشبختی چیزیه که خودموناحساسش کنیم .به نظرم همه ی ادم های دنیا به
شکلی هم خوشبختن هم بدبخت.هیچ خوشبخت یابدبخت مطلقی وجود نداره.تازه برداشت ادما
از بدبختی یا خوشبختی بستگی به نگاهشون به زندگی داره!دو نفر میتونن بهجای هم باشن ولی یکیشون بگه من خوشبخت ترین ادم
روی زمینم،اون یکی بگه بدبخت تر از من تو دنیا وجود نداره!!!
و احساسشون در شرایط یکسان خیلی متفاوت باشه.اگه نعمتایی که
داریم ببینیم،خوشبختیمولی اگه به خاطر
نداشته هامون حسرت بخوریم دیگه از این احساس خبری نیست!مثلا کسی که هیچوقت نمیتونه
فرزندی داشته باشه به جای اینکه حسرت بخوره ،بگه در عوض همسر خوبی دارم…یا اگه پول
ندارم، بگه سلامتی دارم…
زیاد کار اسونی نیست که نداشته هامونو نبینیم و همیشه منطقی و
مثبت فکر کنیم ولی غیر ممکن هم نیست.نمیدونم شاید یه روزی اگه خودم تو یه موقعیت
سخت گرفتار بشم به حرفای امروزم بخندم وبگم : بچه ، نفست خیلی از جای گرم در
میومد.اگه راست میگی الان به قول خودت مثبت ومنطقی باش و در اوج بدبختی ، احساس
خوشبختی کن!!!
نمی خوام معلم اخلاق بشم ، ولی دیدن این خونه ی مثلثی وادماش
باعث شد حداقل یک تلنگر به جا به من وارد بشه که اطرافمو بهتر ببینم، که قدر نعمت
هایی که برام عادی شده بودن ونمیدیدمشون بیشتر بدونم.نعمت هایی که وجودشون عادی
نیست، هر کدومشون نشونه ای از خوشبختین،هر کدومشون لطف و معجزه ی خداست.نمیشه به
راحتی از کنارشون گذشت.
باید ببینمشون……..باید قدرشونو بیشتر بدونم……………
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 12:21 PM توسط مهسا برون
|
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است." "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم." دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است." مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: " روز بخير!" مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
پائولوکوئليو
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 1:24 AM توسط زهرا فتاحی نیا
|
آموخته ام که: بهترين کلاس درس دنيا کلاسي است که زير پاي خلاق ترين فرد (خالق يکتا) است آموخته ام که: مهم بودن خوب است ولي خوب بودن از آن مهمتر آموخته ام که: تنها اتفاقات کوچک زندگي است که زندگي را تماشايي مي کند آموخته ام که: خداوند متعال همه چيز را در يک روز نيافريد پس چطور مي شود من همه چيز را در يک روز بدست آورم آموخته ام که: چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد آموخته ام که: در جستجوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف کردن وجود ندارد آموخته ام که: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه جديدتر دوباره بکوشم آموخته ام که: موفقيت يک تعريف دارد « باور داشتن موفقيت» آموخته ام که: تنها کسي مرا شاد مي کندکه گويد تو مرا شاد کردي آموخته ام که: گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از دوست بودن است آموخته ام که: هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده مي شود نه گفت آموخته ام که: در آغوش داشتن کودکي به خواب رفته يکي از آرامش بخش ترين حس هاي دنيا را درون آدمي بيدار مي کند آموخته ام که: زندگي مثل طاقه پارچه اي است هر چه به انتهاي آن نزديکتر مي شود سريعتر مي گذرد آموخته ام که: بايد شکر گزار باشيم که خدا هر آنچه را که مي طلبيم به ما نمي دهد آموخته ام که: وقتي نوزادي انگشت کوچکتان را در مشت کوچکش مي گيرد در واقع شما را به اسارت زندگي مي کشد آموخته ام که: هر چه زمان کمتري داشته باشيم کارهاي بيشتري انجام مي دهيم آموخته ام که: هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم دعا کنم آموخته ام که: زندگي جدي است ولي ما نياز به دوستي داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم آموخته ام که: تنها چيزي که يک شخص مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش آموخته ام که: لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد آموخته ام که: باد با چراغ خاموش کاري ندارد آموخته ام که: به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست آموخته ام که: خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 3:0 AM توسط مستوره یوسفی
|
یه ماه رمضان دیگه شروع شده و ما طبق معمول به قصد تحول اونو شروع می کنیم اما...
روزهای اول ماه رمضان که میشه :(اسم فیلم کانال 3 چیه؟...کانال2 فیلمش چه ساعتی شروع میشه ؟).از انواع عبادت های مختص این ماه هم خوابو انتخاب می کنیم اونم تا ظهر.عجیب این جور وقتا چقدر شیرین میشه.هرچند برای اونم دلیل داریم (نیست روزا خیلی طولانیه اگه نخوابیم که تا افطار هلاک میشیم.) بقیه روزو هم کامپیوترو کتاب و اس ام اس و تلفن به رفقا.
موقع اذان که میشه اگه بدونیم امام جماعت مسجد محل نمازو طول نمیده و سریع میخونه که به سریال ها برسیم خیلی که تو فکر ثواب باشیم میریم(هرچند سریالهای امسال خیلی جالب نیست)اگه هم حوصلشو نداشته باشیم و رو به موت باشیم ،که تا الله اکبر و گفت نشستیم پای سفره و دیگه چیزی حالیمون نیست...
از ماه رمضان شبای احیاشم خوب یادمون می مونه.میریم از شب تا صبح دعا می خونیم چون شنیدیم توی این شب هر چی دعا کنیم برآورده میشه.موقع گفتن حاجتا که شد،یاددانشگاه و معدل و خانه فلان جا و سفر به کجا و ماشین چه جوریو...می افتیم.وقتی روضه خوان میگه ظهور امام زمان و شفای بیماران به خودمون میایم و میگیم آره ...آره ..اونم آمین.
موقع افطاری دادن که شد معلومه که کیا دعوتند...بعدشم یه نوع غذا چیه!حداقلش 2 یا 3 نوع .ناسلامتی داریم به روزه داران خدا افطاری می دیم!!!و اینجوری ماه رمضان تمام میشه...تحول و این حرفا رو ولش کن،چیزی به گناهامون اضافه نکرده باشیم هنر کردیم.
عیدفطرهم که شد با کمال پرویی وقتی کسی گفت طاعات و عباداتتون قبول خوشحال و رضایتمند میگیم مال شما هم همین طور.آخرش هم میگیم ما مسلمونیم .شیعه علی (ع).
شکم فقیرایی که گرسنه اند،گرسنه می مونه و سیرها سیرتر میشند.باز هم کمک و انفاق و...یاد نمی گیریم. چیزی که توی خیلی از کشورای اسلامی رایجه! دیگه خیلی نمی خوام وارد این حرفا بشم... فقط می خوام شما هم فکر کنیدو بگید ماه رمضان امسال هرچند خیلی ازش گذشته چی کار کنیم که مثل هر سال تکراری نگذره وآخرش احساس پشیمونی و پوچی بهمون دست نده.
منتظر نظراتتون هستم....
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 11:3 PM توسط زهرا فتاحی نیا
|
پیش نوشت: استاد فیزیک پزشکیمون(دکتر ب)همیشه میگفت ما ایرانیا از بالا بالائیمون تا پایین ترینمون همه دزدیم.
دزدی یعنی از دیوار خونه ی مردم بالا رفتن و خونشونو جارو کردن
دزدی یعنی دست تو جیب مردم کردن
دزدی یعنی شیشه ماشین مردمو شکوندن و داشبوردو خالی کردن
دزدی یعنی از در بانک پول مردمو سگ خور کردن
دزدی یعنی بیت المالو دودر کردن
دزدی یعنی با پول اداره خرجهای آنچنانی کردن
دزدی یعنی به جای درس دادن سر کلاس الکی سخنرانی کردن
دزدی یعنی از تلفن محل کار زنگیدن به دوست و فامیل و اشنا nساعت الکی وراجی کردن
دزدی یعنی با ماشین شرکت(خودرو خدمت!!!!!) تو خیابونا سواری کردن
دزدی یعنی به اسم 14 معصوم و ابوالفضل(ع)مردم احمقو سرکیسه کردن
دزدی یعنی به جای 6ساعت کارمفید 10 دقیقه کار کردن
دزدی یعنی برگه های مخصوص کار اداری رو پیش نویس قند عسل (فرزند)کردن
و اما جدیدترین ورژن دزدی: دزدی یعنی 1 قبض موبایلو 2بار با صاحب بخت برگشتش حساب کردن (البته تقصیر این دانشجوی همیشه حواس پرت هم هست که قبض پرداخت شدشو گم کرده و به دزدان همیشه در صحنه یه حال اساسی داده)
نتیجه اخلاقی1: دزدی کار بدیه اما بدتر از اون اینه که راهو برای دزدان زحمتکش عزیز باز بذاری
نتیجه اخلاقی2: برای قبض های پرداخت شده و قسطهای وامی که داده شده یه گاوصندوق بگیرید تا گم نشن. این جوری مجبور نیستید به جایxتومان وام nxتومان پس بدید یا یه قبضو 2 بار پرداخت کنید.
پی نوشت: دزدی یعنی چی؟دزد یعنی چه کسی؟شما نظرتون چیه؟
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 10:22 AM توسط سحر دادگستر
|
برای سحر از خواب بیدار شد. اول تلوزیون و روشن کرد. روحانی گفت : در ماه رمضان انسان ها باید سعی کنند عادت های بد مثل دروغ ، تهمت و ریا را کنار بگذارند..... رو کرد به زنش و گفت : با شماس هان... یاد بگیر اینقدر با مادر، خواهرت نشین غیبت کن. صبح که رسید شرکت خبر استخدام کارمند جدید به گوشش رسید . به همکاراش گفت : شرط می بندم این پسره از فامیلای رئیسه. به ما میگه به خاطر رابطه کسی رو انتخاب نمی کنم ولی همش شعاره... حالا معلوم شد چرا نمی خواست پسر خواهر من و که این همه سفارشش و کرده بودم استخدام کنه. نزدیکای ظهر تو راهرو رئیس شرکت و دید و گفت: سلام آقای رئیس نماز و روزه هاتون قبول. این جوونی که تازه استخدام کردین خیلی لایق و با کفایته همیشه درایته شما رو واسه استخدام کارکنان تحسین می کنم. موقع اذان ظهر بلند شد و گفت: آقایون من می خوام برم نماز بخونم آخه تو ماه رمضون همیشه نمازام و اول وقت می خونم. چند نفری تو نماز خونه بودند تصمیم گرفت چندتا از مستحبات و هم به نماز معمولش اضافه کنه ماه رمضون بود دیگه.... در طول نماز داشت به این فکرمیکرد که بره پیش رئیس و بهش بگه که همکارش که چند هفته پیش ترفیع گرفته بود چند وقتیه دیر می آید سرکار ولی چون زنش مریضه بقیه چیزی به رئیس نمیگن البته قسمت آخرش و حذف می کرد. موقع افطار روحانی توی تلوزیون داشت درباره ی شرایط قبولی روزه و کارهایی که روزه را باطل میکنه صحبت میکرد. داد زد : ما که اینا رو می دونیم بچه بزن اون شبکه سریال ببینیم.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 7:30 PM توسط مستوره یوسفی
|
• روز ثبت نام: قرار بود بابام ظهر دم کتابخونه دانشکده بیاد دنبالم اما من پس از 4بار تا سلف رفتن و برگشتن نمیتونستم تابلوی به اون گندگی کتابخونه رو ببینم. نتیجه اینکه پس از 1 ساعت راس ساعت14تونستم با کمک حراست دانشکده و استاد پاتولوژی بابامو پیدا کنم که از بس این ور اونور رفته بود داشت از گرما می مرد!
• اولین بازدید از جسد:من و2تا از همکلاسام با اعتماد به نفس هرچه تمامتر وارد سالن تشریح شدیم که متوجه شدیم کلاس عملی اقایون ترم3 برقراره! اما از اونجائی که پررو بودیم و نصف راهو هم رفته بودیم بدون اینکه به روی خودمون بیاریم رفتیم بالا سر جسد پیرمرده وپارچه رو کنار زدیم و نگاه کردیم.اصلا هم ترس نداشت!چندشمونم نشد!
• اولین بازدید از ما:بچه های یه دبیرستانو آورده بودن سالن تشریح برای بازدید. ما هم دست بر قضا اون دور و برا بودیم. یکیشون پرسید شما دانشجوی پزشکی هستی؟گفتیم آره. همین یه کلمه کافی بود تا تبدیل بشیم به دلقک های فوق خرخون اونا!ما براشون از جسد هم جالب تر بودیم(نمیدونم چرا هی به ما میخندیدن؟یا هی میگفتن همش درس میخوندید،نه؟من که یادم نمیاد خرخون بوده باشم)
• اولین سینما رفتن دانشجوئی:خیلی لوس و بی مزه بود. حتی اسم فیلم هم یادم نیست
• اولین انتخاب واحد مستقلانه:ترم 1 آموزش خودش همه کارو کرده بود ما فقط پرینت برگه انتخاب واحدو گرفتیم اما ترم 2باید خودمون اینکارو میکردیم.ترم بهمنیا هم بودن. نزدیک بود برای یکیشون فقط 4 واحد بگیرم!شانس آورد یکی از سال بالایی اونجا بود درستش کرد.
• اولین شارژ کارت تغذیه: با بچه ها رفته بودیم سلف برای شارژ کارتامون. 1 پیرمرد ملوس هم اونجا بود ازم پرسید نمیشه برای بیشتر از3 هفته غذا رزرو کرد؟گفتم نه. گفت آخه بچم وقت نداره غذا رزرو کنه.گفتم مگه دانشجوی چیه؟(فکر میکردم درس خودمون از همه رشته ها سنگین تره)گفت: دخترم رزیدنت مغز و اعصابه!!!!منم با پررویی گفتم:من هم ترم 2 پزشکی ام(13ترم دیگه باید درس بخونم +2سال طرح تا بتونم آزمون تخصص بدم تازه ببینم میتونم قبول بشم یا نه)
• دومین بازدید ازما:سالن تشریح بودیم داشتیم با پای جسد بیچاره ور میرفتیم بلکه بتونیم شاخه های شریان فمورال رو پیدا کنیم که یکدفعه استادمون خانمی رو معرفی کرد که میخواست از ما تست هوش بگیره!خانم هی وسط ما راه میرفت. یهو گفت شما ارتوپدی میخونین؟ما:چی؟ دوباره پرسید:قراره پزشک چی بشید؟ما هم گفتیم عمومی.یه جوری نگامون کرد انگار ما خریم!یکی براش توضیح داد همه اول عمومی میخونن بعد آزمون دستیاری میدن. خانمه احساساتی شد گفت: من خیلی پزشکی دوست داشتم اما چون از بوی جسد بدم میومد و خون حالمو بهم میزد رفتم روانشناسی.اما اگه میومدم دوست داشتم متخصص مغز و قلب بشم !!!!!!!!!!!!!!همه از فشاری که واسه نخندیدن به خودشون می آوردن کبود شدن.
پی نوشت: لطفا شما هم در صورت داشتن خاطره ی خنده دار و بامزه ما را با خود شریک بگردانید. در قسمت نظرات منتظر دستهای سبزتان(دست سبز نه دستبند سبز) هستیم تا با تایپ خاطرات ما را هم مستفیض گردانید.
پی نوشت پی نوشت: من خاطره بامزه تر نداشتم بهتر از این هم نمیتونستم بنویسم.خواستم بگم همه ی تلاشمو کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 6:28 PM توسط سحر دادگستر
|
باید به اطلاع برسانم که فرد اخلالگر یا بهتر بگم همان هکر قدیم خودمون شناسایی شد و خدارو شکر وب ما از این لحظه به بعد کار خود را مثل سابق انجام خواهد داد(وباز هم بدون موضع سیاسی خاص) و در ضمن باید بگم که کار هیچ کدوم از ما نبوده!!!این فرد با اسم ما هر مطلبی را که دوست داشت می نوشت و حتی در آخر تقصیر را گردن یکی از نویسندگان انداخت بهر حال امیدواریم دیگر با این معضلات مواجه نشیم
همچنان منتظر نظرات شما هستیم.
***یه نکته مهم رو یادم رفت بگم.اون شعر طنزی که با عنوان وقتی سهراب سپهری دانشجو بود را در وبلاگ گذاشته بودم من نسرودم.درسایتی به نام تبیان خوانده بودم ولی فراموش کردم منبعش را ذکر کنم که در همین جا عذرخواهی می کنم.امیدوارم دیگه همچین اشتباهی تکرار نشه!***
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 11:22 AM توسط زهرا فتاحی نیا
|
دبیرستانی که بودم فکر میکردم دانشجوی پزشکی باید همش سرش تو کتاب باشه چون نسبت به جون مردم مسئوله اما خودم که شروع کردم دیدم فقط عده ی قلیلی این کارو میکنن!(که من جزئشون نبودم). علوم پایه(5ترم اول پزشکی) همه سال بالاییا میگن « فقط پاس کن!!!درسا به درد بیمارستان نمیخوره و از این حرفا... » اما استادا میگن« خیلی به درد میخوره(اما نمیگن به چه دردی؟) همه سال بالاییا دلشون میخواد یه بار دیگه علوم پایه رو بخونن!!!» به هر حال طی 2 ترم اول من که رابطه ی بین اکثر درسای علوم پایه و بالینی رو نفهمیدم مخصوصا رابطه ی بین بیوشیمی 1(ساختمان) و درسای سالهای بالاتر! اونایی هم که احساس کردم میتونم رابطه برقرار کنم مشکل ثبت در حافظه دارم( مثلا کی میتونه شرط ببنده بدون مرور هارپر و لنینجر، سال 7 که رسید مسیر سنتز هموگلوبین با همه ی آنزیم ها،کوانزیم ها و...کاملا یادشه؟) با این وضعیت اکثر درسارو با 13،14پاس کردم.اما الان عذاب وجدان دارم. همش فکر میکنم اگه بعدا به خاطر اینکه درست آناتومی اندامو نخوندم اشتباهی عصب صافنو جای وریدش قطع کنم بیمار فلج شه چی میشه؟(من حتی اسم استخوانهای مچ پارو هم به ترتیب نمیدونم.)میتونم بعدا خودمو ببخشم؟ امروز همه برام پیامک میفرستن که دکی روزت مبارک. من هم خوشحال جوابشونو میدم به خودمم میگم روزت مبارک اما آینده که با آدم واقعی سرو کار دارم(نه جسد و مدل!!!) اگه اشتباهی مرتکب بشم بازم 1 شهریور میتونم به خودم بگم روزت مبارک؟ میخوام این 3 ترم باقی مونده از علوم پایه و کل بالینی رو درست درس بخونم تا بعدها پیش وجدانم ناراحت نباشم. پس به امید اصلاحات
پی نوشت: روز پزشک بر همه ی پزشکان مبارک(بیشتر واسه دانشجوها مبارک)
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 6:56 PM توسط سحر دادگستر
|