تراوشات ذهن يك دختر مامانش بداخلاق
گاهي وقت ها نميدوني چطور شد مامانتو اذيت كردي،گاهي وقت ها نميدوني چي شد ازش ناراحت شدي،گاهي وقت ها نميفهمي چرا همديگرو درك نميكنيد...
+الان ناراحتم
++دوس داشتم بخوابم اما نذاشتند،چون برنامه ام با هيچكدوم از اعضاي خونه هماهنگ نيست.عصباني و كج خلقم...
+++اون دوستي كه مامان و باباش و خواهر و برادرش هيچوقت خونه نيستند و ناراحته بدونه گاهي وقتها هم هست آدم دنبال چنان سكوتي ميگرده واسه درس خوندن و خوابيدن نصيبش نميشه!در حدي كه يه ساعت نشده دوباره وسايلشو جمع ميكنه برميگرده بيمارستان!!!لااقل نميتونه بخوابه درس بخونه!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ ساعت 5:1 PM توسط سحر دادگستر
|
سلام