خدایا...
از میان راز و نیازهای یک دانشجوی پزشکی خل چل تا ۱۲ اسفند علوم پایه ای با خدا![]()
![]()
از میان راز و نیازهای یک دانشجوی پزشکی خل چل تا ۱۲ اسفند علوم پایه ای با خدا![]()
![]()
بعدا نوشت:
یه بچه 4 ساله،با پدر معتادی که درآمد ماهیانه اش 150 هزار تومانه،وقتی 140 تومنشو میدن کرایه خونه،وقتی پدر مادر رو کتک میزنه و از خونه بیرون میکنه،وقتی هیچ محبتی بین مامان-بابا نمیبینه،وقتی پدر فقط در حال مصرف مواد یا خواب در خونه دیده میشه،وقتی مامان پولی برای خرید لباس گرم واسش نداره،وقتی مامان نمیتونه واسش بستنی بخره...این بچه 4 ساله میدونه چه وضعی داره؟دلم گرفته،آخه چرا بعضیا راحت بچگی میکنند اما بعضیا بچگیاشون بین دعواهای مامان-بابا و فقر گم میشه...وقتی همه با ترحم بهت نگاه میکنند...این پسرکوچولو یه روز قراره مرد بشه یعنی میتونه بچگیاشو فراموش کنه؟
وقتی در اتاقمو از روی کنجکاوی باز کرد من روی تخت دراز کشیده بودم و کل تنم غیر از صورتم با پتو پوشیده بود...منو ندید...چشماش از کنجکاوی و شیطنت یه بچه 4 ساله پر بود...همون دم در ایستاده بود و به گوشه گوشه ی اتاق نگاه میکرد...وقتی یه لحظه به سمت من نگاه انداخت و نگاه ها تلاقی کرد قلبم یهو فشرده شد،دیگه خبری از اون شیطنت نگاه نبود و جاش یه چیز دیگه ای نشسته بود.نمیدونم چی بود؟دلم خواست بلند بشم و محکم بغلش کنم و زار زار گریه کنم اما رفته بود...نفهمیدم تو چشماش چی بود که این حسو به من منتقل کرد ولی خییییییییلی عجیب بود...خییییییییلی...قبلا هیچ وقت این حس رو تجربه نکرده بودم...از اون روز تا حالا به فکرشم...
از خودم خجالت کشیدم...بیخود نبود با یه تلنگر اون همه لرزیدم...خواستم پست قبلو پاک کنم از خجالت...آخه اون در برابر مشکل این بچه 4 ساله چی بود؟یه بچه بازی احمقانه...یه زنگ تفریح...
خدایا....قربون مهربونیات...خدایا...قربون عدالتت...خدایا...این همه تفاوت؟آخه چرا؟
دیروز و پریروز دو روز کاملا متفاوت داشتم!یکشنبه وقتی اون پست مربوط به تقلب دادن رو نوشتم خیلی فکر نمیکردم خاص باشه اما آدمای خاصی واسش کامنت گذاشتند و واسم خاص شد:ستاره از اونور دنیا(دلمان برایت تنگولیده ستی جان.پس کی میایی وطن؟)،مرضیه که با ما در یکروز دنیا آمده(پس از مدتها قدم رنجه فرمودن خانم دکتر)،باران که به طرز عجیبی دلمان نگرانش بود و میخواستیم از احوالاتش باخبر شویم آمد و برای ما پیام خصوصی گذاشت که....(بیب).یکی از همکلاسای درسخون گل خانوم ماهمون واسه بار اول اومدن به اینجا و خانم معلم عزییییییییییییز.(البته اگه دکتر اکبر هم دو روز زودتر اومده بود اسمشو میذاشتیم اینجا!حیف شد اکبر!دیر اومدی داداش!)کلا علاوه بر هیجانی که صبح یکشنبه به خاطر تقلب تجربه کردیم ، بعد از ظهر هم ساعتی یکبار اینجا سر میزدیم و میدیدیم یه دوست گل دیگه اینجا کامنت گذاشته هیجان زده میشدیم و خیلی خوب بود!!!
دوشنبه صبح یه اتفاقی افتاد که خیلی عصبی و ناراحتم کرد! البته یه جورایی هنوز جدی جدی اتفاق نیفتاده بود و فقط یه تلنگر بود واسم.ولی همینش شدیدا به هم ریخت منو.فکر نمیکردم اینقدر زود ناراحت بشم و واکنش نشون بدم.باعث شد تمرکز نداشته باشم و مضطرب باشم که من اشتباه کردم؟خیلی غلط بود کارم؟ هیچی درس نخوندم واسه امتحان امروز*.ولی هرچقدر هم تجربه قشنگی نبود اولاش،الان میفهمم خیلی هم بد نبود لااقل چشمم رو روی خیلی از چیزا که واسم مهم نبود باز کرد.فهمیدم در این جامعه نباید خودت باشی!باید مثل بقیه متظاهر و با سیاست باشی چون اگه خودت باشی کلی انگ بهت میچسبونند که فلانی اینطوره و اونطور(مثل اون پستی که راجع به نینی ها نوشتم و اون درد دل نوشتش).ولی به یه دورو کسی نمیگه این ... است،خب حالا که بقیه خودشون نیستن چرا من خود واقعیم باشم؟جز اینه که به دیگران فرصت میدم بهم ضربه بزنند؟.فهمیدم اینکه میگن چه اهمیتی داره دیگران راجع به تو چی قضاوت میکنند همش کشکه!همین دیگران میتونند یه روزی با تهمت و دروغ و اون تصوراتی که از تو دارن بزنندت به زمین! اصلا هم مهم نیست تصوری که از تو و حرفها و عقایدت دارن یه برداشت اشتباهه!به خصوص اگه دخترم باشی که دیگه فاتحه ات خوندس...فهمیدم جامعه ما خییییییییییییییییلی مونده تا درست بشه!تازه اگر درست بشه!!!و فهمیدم چقدر تربیت مامان-بابام با جو جامعه فرق داره.وقتی اونا میگن صداقت بهترین چیزه و جامعه ازت دقیقا عکسشو طلب میکنه تا آدم موفقی باشی.یعنی حق من نیست از مامان-بابام گلایه کنم که چرا یه خورده یادم ندادن آب زیرکاه و باسیاست باشم؟
فهمیدم هنوز خیییییییییلی راه دارم تا بزرگ بشم.اینکه دیگران منو آدم بزرگ میبینند و باهام بزرگونه رفتار میکنند دلیلی نیست براینکه من بزرگ شدم! اگه بزرگ شده بودم با یه اتفاق کوچولو اون قدر شدید به هم نمی ریختم.واقعا در اون حدی نبود که واسش خودمو اذیت کنم اما نمیدونم چی شد؟شاید چون واسم مهم بود که دیگران یه ویژگیهاییمو زیر سوال نبرند،حتی اگر این دیگران فقط اسمم رو بدونند و من فقط لقبشونو...به هرحال این اتفاق بهم فهموند: "سحر هنوز خیلی بچه ای!خییییییییییلی!حالا حالاها مونده تا بزرگ بشی دختر!".با این وجود الان که دقیق تر فکر میکنم میبینم آدم بزرگا خیلیاشون "بزرگ" نیستند و فقط خودشونو بزرگ میبینن.همین!
*واسه امتحان فقط 4 ساعت درس خوندم! که 2 ساعتش توی دانشگاه وسط بچه ها بود! خیلی داغون دادم!تا حالا از 100 نمره 25 نمره ای غلط یافتم!!!! امیدوارم تا 50 نرسه که خیلی ضایع است!به خصوص وقتی استادی برگه هارو صحیح کنه که تورو دقیقا با اسم و فامیل میشناسه و در طول ترم تو یکی از اولترا اکتیوای کلاسش بودی!حالم اساسی گرفته شد.آخه همیشه از آخرین امتحان عملی علوم پایه تصور دیگه ای داشتم.فکر میکردم خاصتر از این حرفها باشه.به نظرم 20 سال دیگه اگه برگردم به این روزای خودم نیگا کنم حسرت بخورم که چرا؟چی شد آخه؟ها؟
احتمالا یه مدتی نیام نت ،برم به درسام برسم.کم کم داریم به علوم پایه نزدیک میشیم.واسم دعا کنید دوستان.بگید بالای155 بشه.(آیکون سحر کم توقع).از همه ی شما متشکرم.همتونو دوست دارم.مارو فرامش نکنید یه وقت...
امروز یه کاری کردم نمیدونم کار خوبی بود یا نه
؟نظرتون راجع به تقلب دادن چیه؟
مکان:دانشکده پزشکی طبقه اول آز.میکروبیولوژی دانشجویی
موقعیت:امتحان عملی میکروب دانشجویان پز و دندان.
· دراگ* حاضر غایب میکنه،ما اسممون نفر آخره.میگه محمد دادگستر...همه میخندند
...ما دست بالا میبریم...داره بین نرها دنبالش میگرده...ما به کمک بقیه نعره میزنیم ما هستیم...نمیشنوه.میگه نیومده؟...داشتیم الکی الکی غیبت میخوردیم آآآ...به هر حال قبل از امتحان استرس زای میکروب دل دکترهای آینده مملکت رو شاد کردیم
.خدایا شکرت
.
. بین دوتا از برادران دندان می ایستیم.سمت راست ما بچه استاد
ایستاده و سمت چپ ما بچه درسخون
(اینو از تریپش فهمیدم!!!بماند!)
· 30 تا ایستگاه است،هر ایستگاه 2 دقیقه.و هر ایستگاه شامل 2-4 سوال میباشد.
· هنوز شروع نشده بچه استاد میره بچه درس خونو گول میزنه که بره ببینه لامی که اون باید جواب بده چیه؟استافیلوکوکوس اورئوس...
· دراگ داره راجع به سوالات و زمان امتحان توضیح میده.بچه استاد به ما:ببین من همش 5 جلسه خوندم کمکم کن(کلش 15 جلسه بوده).دلمون میسوزه.خودمونو میذاریم جایش.تصمیم میگیریم کمکش کنیم.(آیکون سحر فرشته خوی
)
· این لام چیه؟چه رنگ آمیزی؟ویژگی اش چیه؟ست لوله های افتراقی انتروباکتریاسه مثبت هستند یا منفی؟ببینم...ندیدم...اون چی بود؟...دراگ چندبار به بچه استاد تذکر میده...ولی بچه استاد کم نمیاره...داریم پشیمون میشیم
....
·یه آقای قدبلند هم از ردیف روبرویی از ما میپرسه چیه این؟میخوایم جواب بدیم زنگ تعویض ایستگاه زده میشه.بچه استاد به آقای قدبلند جواب مارو میرسونه...داریم فکر میکنیم چقدر برادران دندان داغون هستند
!!!
·یکی رو میبینیم انگاری با شلوار گرم کن اومده.دل شاد میشویم وسط امتحان
...
· نجوایی میاد:دو تا رنگ آمیزی آلبرته(خوشحاله!فکر کرده سوال تکراری اومده). ما(با خودمان):تشخیص کورینه باکتریوم از باسیلوس آنتراسیس اینقدر سخته
؟بیشتر به داغون بودن دندانی ها پی میبریم
.
· پس از یک ساعت زنگ پایان امتحان زده میشه!
· مایکل اوون** میگه برگه ها زیر سینی ها...میخوایم بذاریم بچه استاد میگه سوال آخرو ننوشته هنوز!نصفه میذاریمش زیر سینی که سوال آخرو ببینه.بچه استاد نزدیک میاد که بهتر ببینه...سرمان را که بلند میکنیم مایکل با لبخندی بالا سر ماست
...ما به سرعت میزنیم بیرون...
·دوست بچه استاد به بچه استاد:چطور دادی؟ بچه استاد:فکر کنم خوب دادم...ما(در دل):مرض
!!!
الان نمیدونم کار خیر کردم یا نه؟یعنی تقلب دادن به دانشجویی که مطمئنا میفته حلاله؟یا باید میذاشتم بیفته تا دفعه بعد عین بچه آدم درسشو بخونه؟(هرچند اعتقاد داریم این درسای علوم پایه خوندنشون مفت نمی ارزه!مگر فیزیو و آنا)
*دراگ:یکی از دانشجویان PHD میکروب![]()
**مایکل اوون:نمدونم چی کارس در گروه میکروب
!!!
پی نوشت: تقلب هرچیش بد باشه هیجانش خیلی حال میده![]()
بعد از چند روز افسردگی و بی انگیزگی امروز با کسی آشنا شدیم که شد منشا انگیزه برای ما.آقای دکتر محرابیان![]()
*.گاهی یه برخورد کوچولو از شما میتونه مسیر زندگی یه نفر رو عوض کنه!!! البته من مسیر زندگیمو پیدا میکردم و میدونم 10 سال دیگه میخوام کجا باشم و باید باشم اما واسه بعضیا واقعا سرنوشت سازه.چیزی ازت کم نمیشه اگه با لبخند و اخلاق خوب با بقیه رفتار کنی!و بهشون انگیزه بدی.نمیفهمم چرا عادت کردیم کسایی رو که در پله های پایینتر ایستادند با تحقیر نگاه کنیم،درصورتی که میدونیم احتمالا یه روزی اونا هم به همین جایی که ما هستیم میرسند.
خب اینا رو گفتم که بگم امروز یه روز شدیدا انگیزه آفرین بود واسه من و فرشته.صبح که رفتیم بخش پوست امام و فهمیدم اتند به ما درس نمیده کمی ناراحت شدم.اما الان کلی خوشحالم که اتند واسه گروه ما نیومد و چیف رزیدنت تشریف آوردن.کلاس خلوت بود** و ما با بارش افکار بیماریهای عفونی پوستی رو نام بردیم و دسته بندی کردیم و اطلاعاتمون رو shareکردیم وبعدش آقای دکتر اسلاید بیماری ها رو نشون میداد و ما باید تشخیص میدادیم چه بیماری هستش.احساس خوبیه که بتونی با یه سری اطلاعات تئوری که داری تشخیص بدی و تازه تشخیص افتراقی هم مطرح کنی
.خب واسه ما تازه کارا بسی ذوق انگیزاننده بود.کاش اتندا و حتی استادهای علوم پایه اینجور کلاسو اداره میکردند.یعنی ما خودمون اطلاعات رو ارائه بدیم و استاد بحث رو manageکنه و نکته هایی که از قلم افتاده رو بیان کنه.کاش به جای کلاس استاد محور که همه دارند چرت میزنن کلاس دانشجومحور داشتیم،اینطور میتونستی فعالانه یاد بگیری.بعدش رفتیم بخش و بیمارا رو دیدیم.یه پیرمرده بود با ما درددل میکرد که راه میره پایش درد میگیره ما لمس کردیم پاهاشو آخه عفونی نبود!ولی بقیه خودشونو عقب کشیدند!(یحتمل psoriasisبود)و یه آقای عرب زبان که بنده خدا بی خبر از مریضیش(ضایعات پیشSCC داشت)شاد وشنگول نشسته بود و کلی ما را تعجب زده کرد!!آخه معمولا آدم خوشش نمیاد جلوی آدم غریبه،اونم جنس مخالف بدنش اکسپوز بشه اما این بابا تا من گفتم ندیدم همچین دشداشه اش رو زد بالا که رسید به نافش!!!و ما بیشتر از اونی که باید میدیدیم،دیدیم! آخرش هم دکتر به ما گفت هروقت خواستید بهم بگید که بیاید بخش یا درمانگاه بیمار ببینید و یاد بگیرید.اصلا انتظار نداشتیم یه چیف رزیدنت اینقدر مهربون باشه و به ما کمک کنه تا بهتر یاد بگیریم.مرسی دکتر محرابیان.ما به عنوان یه همکار خیلی سال پایینی شما را بسی دوست میداریم.شخصیت شما بسیار بسی احترام برانگیزاننده بود!و البته امیدواریم هیچوقت گذرتان به این وبلاگ و به خصوص این پست نیفته!!!! اگرم افتاد لطفا به روی خودتون نیارید
.
*چیف رزدنت پوست بیمارستان امام خمینی
**کلاس با حضور من،فرشته،آ و ف تشکیل شد!!!!
-قرار بود یه پست خداحافظی بنویسم که دیگه نمیخوام بنویسم تا برم علوم پایه بدم برگردم اما دیدم نگم بهتره!بعضی وقتا دلت میگیره و نمیتونی در دنیای واقعی به کسی بگی.اون وقتاست که میشه اومد اینجا.از همه ی شما ممنونم![]()
سلام دوستان حالتون چطوره:ان شاءالله که خوب هستید.حتما شما هم کم کم امتحاناتون داره شروع میشه.برای اینکه با روحیه ای بهتر به استقبال امتحانات بریم تصمیم گرفتم یه چیزی بنویسم بخندیم دور هم
!ولی شما هم نامردی نکنید بعضی چیزا رو بعدا نزنید تو سرم
.
1. ترم یک که بودیم یه روز با یکی از همکلاسها برمیگشتیم خونه.بعدش این بابا در راه زل زده بود به چشمای ما!!!!داشت عشقولانه نگامون میکرد
!گفتم چته؟گفت چقدر چشمات خوش رنگه
!رنگشونو خیلی دوست دارم.....سبز لجنیه
!!!!!(حالا به نظرتون اینو تعریف تلقی کنم یا توهین؟آخه چشمای من اصلا سبز نیست که بخواد لجنی باشه یا نباشه!!!!من از چشم سبز خوشم نمیاد
!)جالبه این دوست بزرگوار بعد 5 ترم همچنان اصرار داره چشمای من سبز لجنیه
!!!
2. ترم 3 بودیم،امتحان علوم تشریح داشتیم.رسیده بودم به بافت ژنیتال مرد...داداشم هی بالا سرم رژه میرفت ببینه چه میخونم....اطلس زوبوتا هم همون جا بود...رفتم آب بخورم وقتی برگشتم داداش پرسید:آل*ت تناس*لی یعنی چه؟ گفتم نمیدونم!گفت دروغگو!خودم دیدم تو کتاب جان کوئییرات نوشته!به مامان میگم کتابات عکس بی تربیتی داره!من هیچوقت پزشکی نمیخونم!دانشجوها پزشکی بی تربیتن!بسی کنف شدیم! الان من خیلی بی تربیتم
؟
3. داداشمون همیشه درد دلاشو به ما میگه(آیکون خواهر بزرگتر سنگ صبور).از میان درد دلهای یک بچه9-10 ساله:
1. همکلاسام بهم میگن غول آبی
!(فرم مدرسه داداشم اینا آبی نفتی بود! اون موقع داداشم هم با 9 سال سن 65 کیلو وزن داشت!)
2. سه تا آرزوی بزرگم اینه:یه خونه داشته باشم از بستنی و شکلات و چیپس که هرچی ازشون بخورم تموم نشن!یک میلیون سی دی بازی داشته باشم! اگه شد درسم هم خوب باشه همیشه!
3. شهریار هلم داد افتادم رو سطل کلاس شکست.آقامون گفت مامان یا باباتو بیار مدرسه.نمیشه به مامان اینا نگم تو به جاشون بیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟(این پسرها بسی وحشی هستند
!حتی در دبستان!)
4. دوس دارم اسم دخترمو بذارم جیران
!!!!
5. آجی این دختره چه چشمای خوشگلی داره!!! آبیه
!!!
6. اه...اه...اه...نمیخوام رژیم بگیرم...خب گشنمه...کیو باید ببینم؟
7. حوصله کلاس و آزمون ندارم.تو تیزهوشان بودی چی شدی؟خب صالحین که بهتره
!!!!
- دیروز PBL رو ارائه دادیم.یه 3 ساعتی طول کشید(موضوع:ژیاردیازیس)آخراش داشتم از گشنگی و خواب آلودگی بسیار می مردم.خود دکتر راهدار هم بی حوصله شده بود تو برگش نقاشی میکشید!ولی وقتی گفت از شما چیزای جدیدی یاد گرفتم و تازه اسمم رو برخلاف بقیه هم گروهیام بلد بود خوش خوشانمان شد
! اولین بار از ترجمیدن و تحقیقات خودمان خوشمان آمد.مفید بود!هرچند مثل همیشه دارم به این فکر میکنم میتونست خیلی بهتر باشه.(نمیدونم کی میشه از خودم کاملا راضی باشم؟) نکته بهداشتی: امیدوارم هیچ وقت ژیاردیازیس نگیرید! اگرم گرفتید با مترونیدازول خوب بشه
!
نکته اخلاقی:هیچوقت تهیه اسلاید رو نذارید واسه شب آخر
!صبحونه هم بخورید حتما!
-امروز لیست بچه های دندون و پزشکی رو زدن که مشخص بشه هرکی سر امتحان میکروب عملی جایش کجاست!یکی در میون دختر پسر گذاشتند! اسم بنده نفر آخر لیست بود و به جای سحر دادگستر،نوشته بود محمد دادگستر![]()
!!!!ما هم صداشو درنیاوردیم
چون نفر قبل ما دوست صمیمیمون فرشته بود!(هرکی فکر کنه ما قصد تقلب داریم مدیونه
!)فکر کنم خداوند در راستای اجابت همون خواسته ی ما(زنجیر زنی و اینا...)قدم های اولو برداشته![]()
...
-آقای ایزدیان کارتون خیلی قشنگ و ارزشمند بود.مرسی![]()
ادامه مطلب حرف های خاله زنکیه! اگر احساس میکنید دوز خاله زنکی خونتون پایین افتاده بخونید.میتونید نگهش دارید بعدا بخونید.رمز هم همون قبلیه(تاکید میکنم طولانیه بهتره بعدا بخونید
)
سلام.
امروز برای اولین بار به طور رسمی رفتیم بیمارستان.گروه ما افتاده بود عفونی رازی.ما را در راستای طرح vertical integration برده بودند بیمارستان.بسیار احمقانه بود!!!!هیچکس در بخش عفونی نمیدونست قراره ما بریم،یکی از اتندا میدونست که خودش ساعت 10:30 اومد!!!!حالا 17 نفر را تصور کنید که در نیمکتهای روبرو بخش عفونی از 7:30 صبح در سرما نشسته اند و هی از هم عکس میگیرند!و هی میخندند و هی غرغر میکنند که وای چه سرده!وای خوابم میاد...حتی راننده تاکسی هایی هم که تو بیمارستان بودند به ما نگاه میکردند میخندیدند!دکترای مملکت ضایع شدند اساسی...بس که سر و صدا کردیم مارو اومدند جمعمون کردند بردنمون تو کلاس بخش...
· حین عبور کنار کلاس دری دیدیم که نوشته بود اتاق ایزوله مردان!درش بسته بود و چراغهایش هم خاموش بودند!یکی گفت کیا تو این اتاقند؟ما گفتیم:کسی نیست وگرنه چراغاش خاموش نبود یا یه صدایی میومد!...پس از تمام شدن کلاس تئوری اتند زد بیرون،ما هم به عنوان نخاله بلافاصله دنبالش راه افتادیم!(بقیه هنوز داشتند روپوش میپوشیدن).از جلوی در اتاق ایزوله که رد شدیم یکی داد زد:خانم دکتر بیا !6 متر پریدم تو هوا!ما هنوز جنبه نداریم دکتر صدامون کنند خب!تازشم کاری بلد نیستیم،با بیشترین سرعت رد شدیم!داشتیم به خودمون میگفتیم کاش جوابشو میدادیم که با دیدن واکنش مشابه همکلاسیها فهمیدیم مشکل فقط از ما نیست!
· 19 سالشه،3ماهه بارداره،تو روستاشون جو میکاره،مننژیت داره که دیر تشخیص داده شده...وقتی دیدمش باورم نمیشد از ما یک سال هم کوچیکتره!صورت آفتاب سوخته،دستهای پینه بسته ...ما یک سال پیش چه احوالاتی داشتیم ؟...خدایا شکرت.
· اتاق10 همه مرد هستند،یکیشون 28 ساله است،HIVمثبته...خوابه...فامیل خوشگل و باکلاسی داره...و همه دوست دارند بدونند چی شد؟ما که میریم همچنان خوابه...
· آقای تخت6 ...عرب زبانه...پیره...میریم داخل اتاقشون...میگیم سلام.با خوشرویی میگه سلام عزیزم.اولین بیماریه که حال داره خوش اخلاق هم هست لبخند هم میزنه!ما هم که بی جنبه ایم!میخوایم بشینیم کنارش که بچه ها میگند اتند اومد بیا...آخه استاد چه وقت اومدنه آخه؟نمیذاری با بیمار رابطه عاطفی برقرار کنیم...(میدونید چیه؟ما پیرمردها رو خیلی دوست داریم...شاید چون هیچوقت بابابزرگ نداشتیم...)
· استاد بالا سر بیمار داره توضیح میده،ما هم بسی پررو تشریف داریم!چسبیده به استاد وهمزمان باهاش که از بیمار و همراهش سوال میپرسه ما هم سوال میپرسیم!مطمئنیم هر اتند دیگه ای بود شستمان میداد مارو یا پرتمون میکرد بیرون! این اتنده خوب با ما کنار میومد.شاید چون هنوز صفر کیلومتریم.(ولی دوست داشتیم دکتر علوی بود.ما دکتر علوی را بسی دوست میداریم)
· ما در بخش سه تا اینترن دیدیم:آقای کچل لاغر،خانم یخمک،آقای تپل.ازین تپله خوشمون نمیاد،تابستون که میرفتیم بیمارستان امام یه بار دیدیمش هی بمون نگاه میکرد میخندید!مگه ما دلقکیم؟(ولی آدم بدی نبود)
جدیدا پستهایم شده 2تا در یکی!رمز این مثل رمز دو پست قبله...