عنوان انتخاب کردن خیلی سخته!!

سلاااااااااااام.
الان درست نمیدونم چی میخوام بنویسم ولی خوب که فکر کردم دیدم رفتن ۵نفر به دست ۱ نفر به دیار باقی یه کوچولو غم انگیزه!!تازه اون دنیا هم احتمالا حق رو به اون یه نفر میدن!(البته حق هم داره) اون ۵ نفر من و مهسا و زهرا و سحرو آذین نیستیما!اون ۱ نفر هم کی گفته مستورست؟نه بابا،شماها چقدر بدبینید.عجب!خلاصه منم که اصولا خیلی فداکارم تصمیم گرفتم آپ کنم امروز با کلی امید رفتم سراغ تقویم ببینم مناسبتی چیزی نیست،اما دریغ...هیچی نبود که در موردش بنویسمواسه همین غمگینانه شعر خودمو زیر لب زمزمه کردم:   الهه خسته /الهه تنها /...(بقیشو ننویسم بهتره.بچه ها میدونن)
بگذریم...
چند روز پیش داشتم اتاقمو مرتب میکردم.همیشه خیلی طول میکشه تا مرتب شه آخه وسط جمع و جور کردن وقتی چشمم به یه کتاب میفته با کلی ذوق میشینم میخونمش.اصلنم به رو خودم نمیارم که قبلا خوندمشیکی از کتابا«از خیلی خوب به خیلی بد» بود از عمو شلبی(شل سیلور استاین).کتاباشو خیلی دوست دارم.گفتم یه تیکه کوچکولوشو بنویسم:
((خیلی خوب...خیلی زود تیدیل شد به خیلی بد.    خیلی زود
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم که خیلی خوب چقدر زود تبدیل میشود به خیلی بد.
آفتاب...تبدیل شد به سایه،به باران
شور و شوق...تبدیل شد به لذت،به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز     خیلی زود
با «تا ابد»شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی،به هیچ وقت
خیلی خوب...زودتر از آنکه فکر میکردیم تبدیل شد به خیلی بد      خیلی زود
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد،حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب...خیلی زود تبدیل میشود به خیلی بد      خیلی زود))
البته یه کم بدبینانه نوشته.ولی خب خیلی ساده مینویسه.
پ.ن۱.هوا اینجا خیلیییییییی گرمه .گرمای اینجا عجیب نیست ولی باعث نشد که ننویسم
پ.ن۲.خیلی ضد حاله بشینی کلی بنویسی ولی آخرش هر چی نوشتی بپره

شعر نوشت: ای خدای آسمون آبی   ای خدای گل یاس و اقاقی
                     تو را
                  به رقص ماه و ستاره    ما را مددی ده
                     تو را
                  به بلبلکان زیبا     بر دوستانمان بیفزا

                  ای خدای آسمون آبی    ای خدای گل یاس و اقاقی
                     تو را
                  به پاکی دل غنچه     این وبلاگ پر رونق شه
 دوستان همه بگید آمییییییییییییییییییین.
پ.ن ۳.عنوان مطلب هیچ ربطی به این پست نداره فقط حرف دلم بود!

فعلا بای بای...

تولدت مبارک!

سلام    سلام      سلام

بعد از 50 روز دوباره برگشتیم! البته اگه دوستان افتخار بدن همراهی کنند

یه روز خیلی خیلی خیلی مهم که اتفاقا باز هم تو هیچ تقویمی ثبت نشده و من همیهجا اون و تو تقویم دنیای مجازی مینویسم : تولد وبلاگمون......

یک سال گذشت.... خیلی زودتر از اونی که به نظر می اومد... تو این یک سال خیلی ها اومدن و رفتن بعضیا درس وقتی که داشتیم بهشون عادت میکردیم حداحافظی کردن و رفتن و بعضیا هم بدون خداحافظی ول کردن و رفتن خبریم ازشون نیست زندگی متاهلیه و هزار دل مشغولی(قابل توجه دکتر بهزاد که بعید میدونم بخونه)!

تو این مدت دوستای خوبی پیدا کردیم علی الخصوص همشهریامون ( likemoon و مرد جوان )! اتفاقای خوب و بد زیادی پشت صحنه افتاد که اونم به خاطر شناخته شدن وبلاگ تو دانشگاه بود.... خیلی هاا خواننده های خاموش بودن و هیچ وقت روشن نشدند!

گاهی وقتا بچه ها تو یه روز 3 تا پست میذاشتن که باعث شد قانون فاصله بیش از 5 روز بین پست ها رو بذاریم گاهی وقتا هم بعد از 40-50 روز خبری از بچه ها نبود که متاسفانه هیچ قانونی اثر گزار نبود چون نهایتا میگفتن: ما پزشکیا خیلی درگیریم تو که 2-3 روز یه بار میای دانشگاه و بیکاری خب آپ کن دیگه! همین جا فرصت و غنیمت میشمارم و اعلام میکنم بیکار بودن ما شایعه ای بیش نیست و توطئه ی دشمنان  قسم خورده ی این رشته میباشد!

میدونم خیلی پراکنده نوشتم ولی دوست نداشتم این پست و ویرایش کنم  اینا به همون ترتیبیه که به ذهنم رسید پس میذارم همین طور بمونه....

از همگی به خاطر همراهیتون ممنونم....