روز پزشک مبارک(شما هم یه بدبخت هستید؟)

سلام

چند ساعت دیگه روز پزشک آغاز میشه و از لحظات اولیه بامداد این    smsهای تبریک شمارو بمباران میکنه و البته خیلیاش هم تکراریه! و تو حوصله چندتای اولو داری با آرامش میخونی و جواب میدی اما بعدیاشو سریع یه smsدر جوابش میفرستی که گاهی همون smsای هست که طرف خودش فرستاده و تو خیلی ضایع میشی.هی با خودت فکر میکنی میگی چرا اینقدر بدبختی؟خودت پزشکی و دوستات هم همه پزشک.چه کسل کننده!به این فکر میکنی که قبلنا فکر میکردی میری دانشگاه از دست این اکیپ اراذله!راحت میشی و با چند تا آدم جدید دوست میشی و میتونی عادات بدتو ترک کنی(البته اینا هم تقصیر تونیست،تقصیر دوست نابابه!!!)اما دولت هم که با تو لجججججججج!!!یه بومی گزینی راه میندازه و شما با کل دوستان دوباره یه جا قبول میشید.دوره ی 7ساله ی اول تموم شده و حالا دوره ی 7ساله دوم در راهه!به این فکر میکنی که بعدها چطور میتونی در مقابل همراهان بیمار با یه روپوش سفید و استتوسکوپ از خودت دفاع کنی!پسر هم که نیستی بتونی روپوشتو درآری(هر کی روپوش سفید تنش باشه دکتره و باید تاوان پس بده.فهمیدید؟)در بری!خودت رو در حال مشت و مال شدن و با فحش آب کشیده شدن توسط همراهان بیمار تصور میکنی و آه میکشی...به این فکر میکنی که در کدوم ناکجا آباد باید بری طرح بگذرونی... وای دیگه استریت نمیشم... سال شما سوالای دستیاری چند فروخته میشه؟...انگل پاس میشم؟...چرا تو یه اینترن بدبخت شب زنده داری که رزیدنتا بهت زور میگن و غیررسمی داری حمالی(با عرض معذرت از همه ی انترنای دیروز،امروز و فردا)بیمارستانو میکنی...بوی فرمالین موهای تو سوراخ دماغتو سوزونده....

خب اینارو گفتم بدونید که شما در ظاهر یه پزشک بدبختید.اما در واقع کلمه ی پزشک و مشتقاتش معجزه میکنه(چند میدی  معجزاتو بفروشم؟).اینا نمونه ای از معجزات هستن که تو میتونی با استفاده از اونا درد پزشک بودنتو تسکین بدی...

  1. میری آزمون رانندگی بدی.همه میگن دفعه اول شوماخر هم باشی ردی.به خصوص اگه خانم باشی.اما تو یه پزشکی.الکی که نیست...سرهنگ میاد.دور اول 4تا پسر سوار میکنه و همه رو رد میکنه...دور دوم 4تا خانم که شما اولی هستید...به سرهنگ میگی سیگارشو خاموش کنه.هرکاری میگه انجام میدی...شروع میکنه بیخود ایراد گرفتن تا ردت کنه و شما میگید:من دانشجوی پزشکی ام وقت ندارم دوباره بیام.جون مردم به جونم بستس!!!لحن سرهنگ عوض میشه کلی مهربون میشه و...شما قبولید.همون بار اول...
  2. بانک شلوغه...کولر نمیکشه...هوا شرجیه...شما کلافه اید..تصمیم میگیرید ول کنید برید خونه....یه آشنا شمارو میبینه میگه سلام خانم دکتر...کارمند بانک میشنوه...میگه خانم دکتر چرا تو صفید؟بفرمایید کارتونو سریع انجام بدم...شما خر کیف میشوید و به جان کلمه پزشک دعا میکنید...
  3. (این مورد و مورد بعدی مربوط به خانماس).روزای نزدیک به عید شدنه!!!! آرایشگاه شلوغه و تو تا 10 شب هم نوبتت نمیشه.چشم یکی از خانوما بهت میفته که قبلا کلاس رانندگی باهاش میرفتی ...سلام خانم دکتر گفتن ایشون همان و برگشتن همه همان و رفتن زیر دست آرایشگر همان و تموم شدن کارت راس ساعت7 همان...
  4. آرایشگاه...یه آرایشگاه معروفه.میگن خانمxخیلی خوب کارشو بلده.باید از یه هفته قبل وقت بگیری(دکترا دیدی وقت میدن واسه 6ماه بعد؟این آرایشگرشونه!)تازه معلوم نیست بیفتی زیر دست خانمx!شما میرید اونجا میگید نمیتونید تا 1 هفته صبر کنید شما دانشجوی پزشکی هستیدودرساتون سنگینه و...  خانم x هم که 2 قدم اونورتر وایساده میشنوه...خانمx دوست داره مشتری باکلاس داشته باشه و شما هم پزشکید و پزشکا هم باکلاسن...نیم ساعت بعد شما مقابل خانمx  نشستید و...
  5. گشایش بخت(احتیاج به توضیح بیشتر که نیست.هست؟)ذکر یه نکته اینجا ضروریه: اعتماد به نفس جامعه در خواستگاری از دختران پزشک شدیدا بالا رفته!!!!
  6. شما و x وy و...هم سنید.در یه جمع فامیلی کی رو بیشتر تحویل میگیرن؟از کی بیشتر نظرخواهی میشه؟کی رو با افتخار به بقیه نشون میدن و معرفیش میکنن؟...خب معلومه که شما.چرا؟چون شما یه پزشکید و جامعه ی شما هم پزشک دوست یا به عبارتی پزشک ندیده...

خب حالا فهمیدید که پزشک بودن خیلی هم دردآور نیست؟میتونید تا سال بعد و روز پزشک بعدی با خوشحالی از این معجزات و معجزات مشابه استفاده کنید و اصلا هم به یارانه و تورم و...فکرنکنید.درسا هم که هر ترم آسونتر و شما هم هر ترم درسخونتر...آزمون دستیاری هم هر سال سالمتر...آینده ی روشنی در انتظار شماست...شما یه پزشکید...

«روز پزشک مبارک»

پی نوشت:این پست از طرف ما ۴ نفره(مستوره و آذین رفتن علوم پایه بدن برگردن)

 

وازکتومی

سلام.

این دکتر نفیس و لارو پزشک و دکتر هسته ای نمیگن با تعریف کردن خاطراتشون ما کوچولوها دلمون آب میشه؟نمیگن ما هم دلمون المپیاد میخواد اما نمیتونیم شرکت کنیم؟نمیگن تو خودمون مچاله میشیم؟نمیگن ما افسرده میشیم؟یکی بیاد منو از افسردگی درآره.خواستیم بریم تو کار کبر ترم!!! اما  دیدیم این کارم کنیم باز نمیشه. آخه سال سومی هم بشیم، ولی اطلاعاتمونو که نمیتونیم کبر کنیم.تازه الان که بیشترفکر کردیم دیدیم به المپیاد بعدی هم نمیرسیم(دانشگاه ایران رسما از میزبانی دوره بعد انصراف داد.میدونید چرا؟چون من از شرکت در دوره بعد انصراف دادم)زیرا فقط 1 ترم فیزیوپاتو تا اونموقع گذروندیم و...کلا جوجه ایم واسه المپیاد.

  و اما موضوع اصلی این پست...راستش تو یه جمع خانوادگی نشسته بودیم خانوما یه ور پچ پچ میکردن آقاها هم یه ور دیگه بیخود نظریه س/یاسی-اقتصادی در میکردن!یکی از خانوما میگفت مرده از بس قرص ضدبارداری خورده میخواد لوله بندی!!! کنه اما از جراحی و بیهوشی میترسه و از اینا.ما هم حس نمیدونم چیمون گل کرد رفتیم در جمع آقایون آناتومی testis وovaryو uterusدرس دادیم ،فرق وازکتومی و جراحی بستن لوله ها رو توضیح دادیم و کلی از مزایای وازکتومی گفتیم(بدون بیهوشی و درد،در 10 دقیقه،خبری از بخیه نیستو بعدش هم صاف صاف پاشو هر کار دلت خواست بکن!و...).اما هیچکدوم موافق این کار نبودن و نشدن!!!نمیدونم این مردا چرا خودشون از یه کار به این کوچیکی و آسونی میترسن اما زنشونو هل میدن سمت جراحی؟ها؟هیچوقت هم مهم نیست که زنشون میترسه یا نه؟خطری براش داره یا نه؟درد داره یا نه؟بیهوشی و بخیه میخواد یا نه؟حالا خوبه اثری روی...نداره وگرنه اصلا اجازه نمیدادن مساله مطرح بشه.چرا آقایون از وازکتومی میترسن اما به خانوما این حق داده نمیشه در حالیکه همیشه خطر متوجه خانمهاست و آقایون حتی در این 1 مورد استثنایی که کاری از دستشون برمیاد خودشونو میزنن به کوچه علی چپ.(اگه آقایون یه بار درد زایمان رو تجربه میکردن یا عوارضی مثل عوارضی که برای خانومای لوله بندی!!!!شده واسشون پیش میومد هیچوقت در این مورد کوتاهی نمیکردند)

حالا کی میگه مردا شجاع تر از خانوما هستن؟ها؟ به نظر میاد اینجا لقب خودخواه زیبنده تره...

سوال نوشت:به نظرتون یه مرد بالای40 سال، که 2-3 تا بچه(و یا بیشتر!) هم داره دیگه چه احتیاجی به اسپر/م داره؟

 

شاید،دل نوشته...

سلام

بالاخره بلاگفا طلبیدو منم اومدم البته با تاخیر زیاد.ولی چون عذرم موجهه،دوستان انتظار نداشتن اپ کنم.

این دو هفته ی اخر هم خوش گذشت،هم سخت گذشت ولی کاش به این زودی نمیگذشت...

کلی مطلب تو ذهنم بود ولی همش پرید شاید چون نمیشه همه چیزو اینجا نوشت.تازه هیچکدوم هم سر وته نداره،ولی فک کنم همینجوری قشنگتر باشه که اسم دل نوشته رو بشه روش گذاشت.

-چقدر سخته ادم مجبور باشه 6-5روزه با ماشین بره شمال و برگرده.تو مسیر حدودا از8 شهر رد شدیم.گرمای هیچ جا به گرد پای اهواز نمیرسید.بازم خوبه تو شهری زندگی میکنیم که در این یه مورد بی نظیره.

-خیلی شیرینه تو سن 20سالگی یه خواهر بزرگ تر از خودت پیدا کنی که هم اسمت باشه.

-این تابستون یکی از متفاوت ترین تابستون های زندگیم بود وهست.

-هرچند اینجا وبلاگ شخصی نیست ولی میخوام واسه یه نفر بنویسم:

میدونم که اینجارو نمیخونی ولی کاش میدونستی اون شب که داشتی از پله ها پایین میومدی خیلی سعی کردم جلوی اشکای شوقمو بگیرم.واقعا کار سختی بود...

این جور مواقع دیگه هیچی دست خود ادم نیست.پلکاش گرم میشه، یه بغض سنگین راه گلوشو میبنده و

گونه هاش خیس میشه.

-(فقط دوستام بخونن):دوستای خوبم ازتون ممنونم.بدانید واگاه باشید که شدیدا به دوستیمون افتخار میکنم.

-یه شعر میخواستم بنویسم ولی بعد ترجیح دادم که ننویسم.

تا بعد....

انگیزه های جدید

سلام

راستش یه مدتی بود احساس میکردم هیچ هدفی ندارم. نمیدونم چرا اما حتی حوصله ی کتاب خوندن که بزرگترین عشق زندگیمه هم نداشتم...تا اینکه برای گذروندن دوره ی عملی رفتیم اورژانس بیمارستان امام...اونجا دارم  کلی چیز یاد میگیرم و تازه دارم میفهمم که 2 سال از عمرمو بیخود تلف کردم... و تازه میفهمم که وقتی میگن فیزیولوژی خیلی مهمه یعنی چی... اما فارغ از این صحبتها دوست داشتم چند تا از تجربه های این چند روز اخیرمو واستون بگم...اتفاقاتی که باعث شد دوباره انگیزه ی درس خوندن پیدا کنم و بعد از 2 سال که مغزم تو کما بود هشیار بشم و گرد و خاکای مغزمو بگیرم و اونو آمادش کنم که کلی چیز یاد بگیره.

  1. مهدی 3ساله وقتی داشته با خانواده اش از سفر برمیگشته تصادف کرده. پدرش ضربه مغزی شده و مادرش هم لگنش شکسته.پدر و مادر بیمارستان گلستان بستری هستن.مهدی رو به بیمارستان امام اعزام میکنن.بافت روی زانوی مهدی کاملا!!!کنده شده،روی تنش جا به جا زخم دیده میشه و کتف راستش هم در رفته. دکتر ع متخصص طب اورژانس(اتندمونه) میخواد باند روی زانوی مهدی رو کنار بزنه تا بتونه ببینه اما مهدی از درد دستشو میاره پایین. دکتر به ما میگه دستشو بگیر تا پایین نیاره.ما دست مهدی رو میگیریم اونم دست مارو.وقتی کار دکتر تموم میشه میخوایم دستمونو از دستش دربیاریم اما مهدی محکمتر مارو میگیره...قلبمون میلرزه...حس خوبیه که دستات به یه بچه ی 3 ساله ی تنها و مجروح آرامش بده...
  2. پیرزن روی تخت دراز کشیده...NG_tubeبهش وصله...لخته های خون دارن بیرون میان  و وارد بگ میشن...اتند در حال معاینشه...میریم بالا سرش و سلام میکنیم...جواب میده  و شروع میکنه به دعا کردن واسه خوشبختی ما...ازش تشکر میکنیم و میریم  از شرمندگی یه جایی قایم بشیم آخه ما که کاری نمیتونیم واسش بکنیم...نیم ساعت بعد دارن با تخت میبرنش برا CT،تا مارو میبینه دست تکون میده و...ما هم فقط میتونیم واسش دست تکون بدیم و لبخند بزنیم
  3. پیرزن رو میارن که از کهولت سن همه جاش!!! آتروفه شده و 20 دقیقه ای میشه نفس نکشیده... ما برا اولین بار اینتوبه کردن رو از نزدیک میبینیم...استرس همراهان بیمار ما رو هم مضطرب کرده...اما وقتی اتند و GP رو میبینیم که با آرامش و اطمینان کارشونو انجام میدن دلمون میخواد مثل اونا باشیم...
  4. داریم به معاینه پیرمرد نگاه میکنیم که CHEST PAINداره...میگه از وقتی گوساله اش!!! بهش زده اینطور شده(خنده ام میگیره)... اتند میگه نگاه کنیدPSORIASIS هم داره...ما با ذوق به این تیکه گوش میکنیم چون یه مدت فکر میکردیم NAIL PSORIASIS داریم.تا اتند میره میپریم سر بیمار و ازش اجازه میگیریم ناخن هایش رو ببینیم...هیچ شباهتی به ناخن های ما نداره...یهو عذاب و جدان میگیریم که نکنه سواستفاده کرده باشیم و به بلای آسمانی دچار بشیم...همون موقع 1 نفر آستین روپوش مارو گرفت و محکم کشید سمت خودش...گفتیم الانه کتک بخوریم(بلای آسمونی!)...اما یه زن عرب زبان بود که دخترش بعد از ABORTION دچار خونریزی شده بود و چون اینترن و GP و اتند مرد بودن روش نمیشده به اونا بگه(واقعا خیلی از زنای عرب زبان مظلوم و رنج کشیده و بیچارن و صد البته بسیار خجالتی!،یه چیزایی دیدم که نمیشه گفت اینجا)، وقتی دیده پرسنل به ما میگن خانم  دکتر فکر کرده میتونیم مشکلشو حل کنیم...تنها کاری که از دستمون برمیومد این بود که به جاشون ما با اینترن صحبت کنیم و به جای اینترن ما بهشون آدرس اورژانس زنانو بدیم.راستش کمک به بعضیا(همون بعضیایی که خیلیاشون مورد آزار مردای خانوادشون هستن ...اما خیلی از این خیلیا متوجه نیستن که داره بهشون ظلم میشه و نمیتونن یا نمیخوان واسه خودشون کاری کنن.) خوشحالت میکنه اما تا مدتها به خاطرشون عصبی هستی...

میدونید چیه؟این 4 ترم هیچوقت درسخون نبودم،هیچوقت هدف و انگیزه ای واسه درسخون بودن نداشتم اما الان دارم. نمیخوام فقط با دستام آرامش بدم میخوام با دستام سلامتی هم بدم(البته با کسب اجازه از خدا).نمیخوام بدون اینکه کاری کنم واسم دعا بشه دوست دارم لایق باشم که یه نفر از ته قلبش واسم دعا کنه،واسم دعا کنه چون واسه سلامتیش تلاش کردم...دلم میخواد وقتی یه نفر بهم از مشکلش گفت،وقتی فقط میتونست به من اعتماد کنه منم بتونم جواب اعتمادشو بدم و واسش کاری کنم...واسه اینکه بتونم پزشک خوبی باشم باید خوب درس بخونم. هیچوقت از نزدیک اهمیتشو لمس نکرده بودم. خوشحالم خیلی از شروعش نگذشته و میتونم جبران کنم...

خدا جونم ممنونم...

فعلا خداحافظ...  

بعدا نوشت(این قسمت بعدا اضافه شده!):آقای جوون خوش هیکلی رو آوردن اورژانس(به چشم خواهر برادری البته!!!)ُ.از رو پله پایین افتاده بود هی ناله میکرد.دکتر واسش گرافی نوشت هی غر میزد پام داره قطع!!! میشه.دکتر بهش گفت نترس قطع نمیشه.دوباره ناله کرد بیاین بهم مورفین!!! بزنید)داشت خودشو واسه خانم همراهش لوس میکرد). وقتی دید فایده نداره روشو کرد سمت ما و گفت: همتون خ-و-ا-ه-ر مادرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

سلام دوستان

نگران نشین! نه آسمون به زمین اومده نه زمین به آسمون که من آپ کردم.رو به موت و اینا هم نبودم. فقط حس نوشتنم به کما رفته بود که شکر خدا تحت خشم و فشار دوستان بیدار شد.البته من تصمیم جدی داشتم که حتما بعد از امتحانا آپ کنم اما یه سفر اجباری،تفریحی پیش اومد وباعث شد از شهر خوش آب و هوای اهواز متواری بشم و برم سفر (بدون بلیط برگشت) این شد که این همه طول کشیدواگر رودرواسی با اقوام و خجالت و این حرفا درکار نبود و هنوز از موجودیم چیزی باقی مونده بود معلوم نبود کی برمی گشتم.۱۵ روز که این حرفا رو نداره

جای همتون خالی!خیلی خوش گذشت.هوا همه جا (غیراز اهواز)خوب و عالی بود.گول این شایعات گرمی هوا رو که به خاطرش ۳/۲ کشورو تعطیل کردن وهم نخورین

حاشیه ی تلخ:تاخیرپرواز برگشت باعث شد که برم نماز خونه فرودگاه واسه استراحتُُُُُُُُُ اما شلوغ تر از حد انتظاربود.جیزی که توجه مو جلب کرد یه مادری بود که کناردخترش نشسته بود،حرف میزد و اشک میریخت و از اینکه تنها امیدشون رفتن پیش امام رضاست می گفت.ازماهشهر  اومده بودن. ظاهر هردوشون خوب و سالم بود، پس چرا؟؟؟ یهو چشمم به پای دختره افتاد. به اندازه یه بشکه ورم کرده بود... سرطان مغز استخوان، فقط ۱۹ سالش بود.دکترا گفته بودن پاش باید قطع بشه تازه خیلی هم معلوم نیس چقدر بعدش زنده بمونه!!! وقتی دختره بلند شد وبا عصا شروع به راه رفتن کرد و پاشو که مثل یه وزنه ۱۰۰کیلویی بود با خودش میکشید،من:

اون طرفتر یه خانمی با نوزاد یه ماهش نشسته بود.میگفت هیچی نمیتونه بخوره.هرچی میخوره (ببخشید مینویسم ،شرمنده،روم به دیوار) سبزرنگ میاره بالا!!! پیش هر دکتری رفته بود نتونسته بودن تشخیص بدن.خانمه از اهواز اومده بود.

سردرد دل مردم که باز شد اون یکی گفت اخیرا یه بیماری خونی گرفته که درمان نداره... داره میره همدان به خونوادش سر بزنه ولی خودش اهواز زندگی میکنه! و من:

واقعا چرا همه اینا از استان خوزستانن. اینا که پروازاشون یکی نیس.یه جا هم که نمیرن.پس چرا آیا؟؟؟

یه خانمی که اونجا بود وقتی فهمید این یکی بیمار هم تو استان ما زندگی میکنه،چشماش پر اشک شد و واسه همدردی هم که بود هرچی الفاظ قشنگ بود نثار آب و هوای استانمون کرد.

پی نوشت۱:جا داره یه تشکر ویژه ازالهه بکنم که وب رو از نابودی نجات داد.چون وقتی مهسا پیام تهدید آمیز مستوره رو بهم رسوندمن داشتم بازار هارو(واسه کمک به شهرداری  )متر میکردم و از نت کاملا دور بودم.

پی نوشت۲:خوبه واسه وب تابستونی برای اینکه کمی هم متحول تربشه یه فکری کنیم. مثلا معرفی کتاب یا فیلم بذاریم یا خدای نکرده کمی مطلب علمی بذاریم.