شاید،دل نوشته...
بالاخره بلاگفا طلبیدو منم اومدم البته با تاخیر زیاد.ولی چون عذرم موجهه،دوستان انتظار نداشتن اپ کنم.
این دو هفته ی اخر هم خوش گذشت،هم سخت گذشت ولی کاش به این زودی نمیگذشت...
کلی مطلب تو ذهنم بود ولی همش پرید شاید چون نمیشه همه چیزو اینجا نوشت.تازه هیچکدوم هم سر وته نداره،ولی فک کنم همینجوری قشنگتر باشه که اسم دل نوشته رو بشه روش گذاشت.
-چقدر سخته ادم مجبور باشه 6-5روزه با ماشین بره شمال و برگرده.تو مسیر حدودا از8 شهر رد شدیم.گرمای هیچ جا به گرد پای اهواز نمیرسید.بازم خوبه تو شهری زندگی میکنیم که در این یه مورد بی نظیره.
-خیلی شیرینه تو سن 20سالگی یه خواهر بزرگ تر از خودت پیدا کنی که هم اسمت باشه.
-این تابستون یکی از متفاوت ترین تابستون های زندگیم بود وهست.
-هرچند اینجا وبلاگ شخصی نیست ولی میخوام واسه یه نفر بنویسم:
میدونم که اینجارو نمیخونی ولی کاش میدونستی اون شب که داشتی از پله ها پایین میومدی خیلی سعی کردم جلوی اشکای شوقمو بگیرم.واقعا کار سختی بود...
این جور مواقع دیگه هیچی دست خود ادم نیست.پلکاش گرم میشه، یه بغض سنگین راه گلوشو میبنده و
گونه هاش خیس میشه.
-(فقط دوستام بخونن):دوستای خوبم ازتون ممنونم.بدانید واگاه باشید که شدیدا به دوستیمون افتخار میکنم.
-یه شعر میخواستم بنویسم ولی بعد ترجیح دادم که ننویسم.
تا بعد....
سلام